I looked for you on every corner,
I waited for you on every train,
I searched for you in the face of a stranger.
But I did not find you among the sleeping.
I did not see your eyes behind those carnival masks.
And like a shadow, you were always just
around the corner.
But I swear I heard your voice on the wind,
I swear I could smell your perfume.
I swear I almost caught a glimpse,
and heard your footsteps walking in mine.
And for a moment through the eyes of a mirror,
I could see you smile.
I thought maybe I could pretend,
Maybe I could forget.
Maybe I could close my eyes and sleep.
And so with my hands in front of me,
like the blind I caged my heart;
A prison of a thousand arms and
A thousand years.
But each poem that I wrote was for you,
Each song was a yearning to find you.
And in the end, it was death that awoke me.
It kissed me on the cheek,
and shook the dust from my face,
reminding me that time is short.
This world fears love and paints it irrational,
and so I choose to be crazy with love.
Let love be the thing that consumes my heart with madness to
the very end.
در جستوجوی تو
بر اساس شعر سیلویا ایزابلا یامپولسکا
تو را در هر گوشهای جستوجو کردم،
در انتظار تو، سوار هر قطاری شدم.
در چهرهی هر غریبهای به دنبالت گشتم،
اما تو را در میان خفتگان نیافتم.
چشمانت را پشت آن نقابهای رنگارنگ ندیدم،
و تو، همچون سایهای،
همیشه درست آن سوی پیچِ بعدی بودی.
اما قسم میخورم که صدایت را در وزش باد شنیدم،
قسم میخورم که عطر تو را احساس کردم.
قسم میخورم که نزدیک بود تو را ببینم،
و صدای گامهایت را شنیدم که با گامهای من درآمیخته بود.
و برای لحظهای،
در نگاه آینه،
لبخندت را دیدم.
با خود اندیشیدم شاید بتوانم تظاهر کنم،
شاید بتوانم فراموش کنم،
شاید بتوانم چشمانم را ببندم و به خواب روم.
پس دستانم را پیش روی خود گرفتم،
و چون نابینایان، قلبم را به بند کشیدم؛
زندانى از هزار بازو
و هزار سال.
اما هر شعری که سرودم برای تو بود،
هر ترانهای اشتیاقی بود برای یافتن تو.
و در پایان، این مرگ بود که مرا بیدار کرد؛
بر گونهام بوسه زد،
غبار را از چهرهام تکاند،
و به من یادآوری کرد که زمان کوتاه است.
این جهان از عشق میترسد
و آن را بیمنطق مینامد؛
و من انتخاب میکنم که دیوانهی عشق باشم.
بگذار عشق همان آتشی باشد
که تا واپسین دم،
قلبم را با جنون خویش دربرگیرد.
Translation into Farsi
by M. Yahyaei
Add comment
Comments